چه چشمانی که بس تاریک گشتند
چه غمهایی به من نزدیک گشتند
چه رسوایی در این زندان کشیدم
که روز خوش در این عالم ندیدم
چه فریادی دلم از کینه سر داد
چه شکوه از حضور شوروفر داد
چه نومیدی در این عالم بدیدم
چه غمهایی از این ماتم بدیدم
چه حالتها که من گریان شدم عشق
به مستی همدل جانان شدم عشق
چه ایامی زمان با من جفا کرد
که هر چه کرد با من بی وفا کرد
نه سر دارم نه سودایی خدایا
نه امیدی نه گرمایی خدایا
سرو پایم غزل وار است و با درد
بهار عمر من گشته همی سرد