تویی خجسته فال و من پرم ز التهاب و تب
تو از نژاد برتری من از تبار تار شب
تو نور مطلقی من در انزوا نشسته ام
تو جلوه وجاهتی من از زمانه خسته ام
اگر چه دل سپردهام به گرمی نگاه تو
نمانده گر چه مأمنی مرا جز به پناه تو
من و وصال تو؟چه خواب شاعرانه ای
تو دل شکسته ام ؟چه سهم ظالمانه ای
چگونه ارمغان کنم تو را بهشت آرزو؟
در این جهنم زمین در این سرای فتنه جو
قسم به سوز نای و نی!قسم به مرگ و فاصله
اگر روی نمی کنم زبی وفاییت گله
برو ولی بدون تو چه حاصل از نفس مرا؟
برای رفتن از زمین همین بهانه بس مرا
برو ولی نظر مکن دگر به دیده ترم
نه... این چنین نرو بمان چگونه از تو بگذرم؟
به خاطر وصال من دگر تو در زمین نمان
اگر بنا به رفتن است مرا ببر به آسمان!