من از یک شکست عا شقانه می آیم ، بگذار همه برای این اعتراف تلخ سر زنشم کنند .
شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانة پنهان شدن .
می گویند از صبح بنویس، از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت ،
باران پنجرة چشمانم را شسته است . همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدم های خوشحال،
اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم..
بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز، که حضورش تنها معجزة لحظه های تنهایی من است.
قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانة دوست داشتنی زندگیم از عهدة داشتنش بر آید .
سقف اعتماد تعمیری ایست، مدام چکه می کند ، آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشد خالی ست،
نمی توانم باورش کنم نه رفتنش را و نه ماندنش را .
مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانة تولد حقایق غم انگیزی که
درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند.
این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور داشته است ، اگر ترانه ها ثمرة تخیل بود به جنون نمی رسید،
اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی ست .
خلاصه غم سنگینی ست اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد . اما همیشه حق با برنده ها نیست،
می شود در عین بازنده بودن سر بلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد.
قرار بود حقیقت را بگویم سخت است، بی علاج است، دانستنش آدم را کم کم می کشد ،
گریة شبانه می آورد،اما همین است خبر کا ملا نا گوار و واقعی ایست :او یکی را جز من داشت.
سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکستر های آرزوی بر باد رفته ام آبرو مندانه باشد،
گریه می کنم با شکوه مثل اقیانوس ، بلند مثل اورست، او نمی شنود و نمی داند که ماه ،
خوشبختی مشترک همة بی ستاره هاست.
یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر آشفتة من است :
چی کار کرد این دل سادم که از چشم تو افتادم؟؟؟