تبليغاتX
::: بر باد رفتــــــه :::
 

 

 

 
 

چه کسي خواهد ديد .... چه کسي خواهد گفت .... که چگونه از دم حادثه‌ها .... در تهاجم مي‌شکنند عاطفه‌ها .... و تمام خاطرات زندگي .... از بلنداي هراس انگيز خشم .... ناجوانمردانه در قعر حماقت سرنگون مي‌گردند

 

 
   
         چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 -- 17:0   

 

 
            انسانیت...
 
     

تو می دانی ، چه می دانی ؟؟؟

                       که انسان بودن و ما ندن چقدر سخت است !!!

                                                               چه زجری می کشد آن کس که انسان است ...

 
    +    کتایون  |   

 
         جمعه نوزدهم خرداد 1385 -- 2:8   

 

 
            دختر بهار...
 
     

این هم هدیه ای زیبا از دوست خوبم سعید(زیبای من)

همین جا داره که در حضور همه از ایشون بابت این

لطفشون کمال قدر دانی رو بکنم...

سعید جان بابت این هدیه زیبا ممنونم...

                                                         با تشکر کتایون

لخت وعریان دختر مست بهار
دلربایی میکند بر شاخه سار

با نسیم سرخوش صحرا و دشت
می زند گیسو ز پیشانی کنار

شبنم زیبای گلها هر سحر
می تراود زان نگاه میگسار

زیر باران کودک احساس او
قهقهه سر میدهد بر روزگار

شادی رنگین کمان چشم او
میزند چشمک به رقص چشمه سار

نازکی دلفریب قامتش
حسرتی بخشیده بر اندام خار

آن تن سیمین غرق نور او
ماه شب را میکند تیره و تار

می نشیند بر دل هرکس هوس
تا ببیند دختر مست بهار

 
    +    کتایون  |   

 
         یکشنبه هفتم خرداد 1385 -- 22:22   

 

 
            حرف دل من و مریم...
 
     

من از یک شکست عا شقانه می آیم ، بگذار همه برای این اعتراف تلخ سر زنشم کنند .

شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانة پنهان شدن .

می گویند از صبح بنویس، از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت ،

باران پنجرة چشمانم را شسته است . همه دلشان نقش های مثبت می خواهد و آدم های خوشحال،

اما من گمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم..

بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز، که حضورش تنها معجزة لحظه های تنهایی من است.

قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانة دوست داشتنی زندگیم از عهدة داشتنش بر آید .

سقف اعتماد تعمیری ایست، مدام چکه می کند ، آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پر باشد خالی ست،

نمی توانم باورش کنم نه رفتنش را و نه ماندنش را .

مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانة تولد حقایق غم انگیزی که

درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند.

این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور داشته است ، اگر ترانه ها ثمرة تخیل بود به جنون نمی رسید،

اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی ست .

خلاصه غم سنگینی ست اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد . اما همیشه حق با برنده ها نیست،

می شود در عین بازنده بودن سر بلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد.

قرار بود حقیقت را بگویم سخت است، بی علاج است، دانستنش آدم را کم کم می کشد ،

 گریة شبانه می آورد،اما همین است خبر کا ملا نا گوار و واقعی ایست :او یکی را جز من داشت.

سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکستر های آرزوی بر باد رفته ام آبرو مندانه باشد،

گریه می کنم با شکوه مثل اقیانوس ، بلند مثل اورست، او نمی شنود و نمی داند که ماه ،

خوشبختی مشترک همة بی ستاره هاست.

یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر آشفتة من است :

چی کار کرد این دل سادم          که از چشم تو افتادم؟؟؟

 
    +    کتایون  |